تبليغاتX
ساده دل - " نیمه شب تولد "
من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بی‌کسان...

" به نام کس بی کسان "


شب سرد ، تاریک و پر‌دردی بود

مادر با اندامی نحیف و مریض

بر بستر بیماری افتاده بود

و نگاه مهربان و خسته‌اش را به کودکی دوخته بود که

نمی‌دانم از چه، اما گریه می کرد...

به کودک نگاه کردم ، دلم به حال مادرم سوخت

باید کودک را آرام می‌کردم

آرام "خودم" را در آغوشم فشردم و

با حرکات آرام به چپ و راست سعی کردم دیگر گریه نکنم

اما "خودم" گریه ام گرفته بود...

مادر با آرامش و لبخندی کم رمق بر لبانش به من می نگریست...

... چند ماه یا شاید چند سالی گذشت

مادر بهتر شده بود و صدای خنده‌های من می‌آمد

کمی بزرگتر شده بودم!

با حرکات دیگران دست می‌زدم و می‌خندیدم

گاهی پاهایم را بلند می‌کردم و زانوهایم را به شکمم می زدم و

می خندیدم

و این حرکات مرا یاد یکی می‌انداخت

به مادر گفتم :

ببین چقدر شبیه "یگانه" بودم...

داشتم سعی می کردم که "خودم" را بخندانم

و خنداندن کودک، مثل گریه کردنش، چقدر آسان است...

 

در طی چند ماه، دو بار ، دو مقطع از کودکی خود را خواب دیدم

شب "تولد" و چند ماه بعد...

 

تولدت مبارک کوچولو .

 

سوره‌ی نجم آیه‌ی ‌39 و 40 :

و همانا برای انسان جز آنچه به سعی خود انجام داده، نخواهد بود

و البته انسان پاداش سعی خود را به زودی خواهد دید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:13  توسط ساده دل |