![]() |
![]() |
|
| من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بیکسان... |
|
به نام یکتای مهربان از خدا خواستم با همه ی وجودم با همه ی نیرویی که در همه ی نیاز ها ، خواستن ها ، دعاهای همه ی دل های محتاج ، همه ی کویر های تشنه . . . برای اجابت خواسته ام ، باید جامی از پاک ترین آب در سراسر هستی می آوردم . . . هر چه گشتم ، هر چه پیدا کردم ، دلم بهانه می گرفت ، می ترسید . . . و جامم همچنان خالی می ماند . زمان برایم هزاران سال پر از رنج طول می کشید . . . نشستم و جام بلورین تهی را پیش رویم ، بر روی زانویم گرفتم نگاه های ناکام و غمگینم را به درون تهی جام دوخته بودم شکست حلقومم را می فشرد و قلبم را پاره پاره می کرد بدون مادر زندگی را نمی خواستم ، رنج من سخت و ابدی می نمود . . . . . . خداوند خدا منتظر است " او کجا رفته است " ؟ " چرا این همه دیر " ؟ با حس " بیچارگی " چون کودکی خطا کار که کشان کشان برای سرزنش می بردند . . . . . . پیش رفتم و خداوند خدا با چهره ای پر جلال و زیبایش و نگاه پدرانه و پر از رحمتش در من نگریست : " فرزندم ! چرا چشم هایت این همه سرخ است ؟ چرا این همه غمگین ؟ تب دار ؟ تافته ؟ چرا این همه خسته ای ؟ گریسته ای ؟ . . . " و در حالی که دست های مهربانش را ، برای گرفتن جام از دست من پیش می آورد و لبخندی سرشار از تایید و رضایت بر لب داشت ، پرسید : " بالاخره فرزندم ، این جام را از کدامین چشمه ، از آب کدامین جویبار پر کردی ؟ " با شگفتی در آن نگریستم ، جام پر بود !! یقین کردم خداوند خدا دلش بر ناکامی من به رقت آمده و به اعجاز خویش جام تهی مرا از کرامت خویش پر کرده است . اما خدا نیز با شگفتی در آن می نگریست . . . اندک اندک آن لبخند از لب های او می رفت و چینی بر ابروانش می نشست : " فرزندم ! این آب کدام چشمه از چشمه ساران بهشت من است ؟ از کدامین نهر ؟ از کدامین جویباری که من آفریده ام برگرفتی ؟ کدامین ابر ؟ در کدامین سرزمین این آب باریده است ؟ به آب باران مانند است اما آب باران نیست . . . بگو ! فرزندم اعتراف کن ! این آب هیچ دریایی ، چشمه ای ، بارانی نیست . از آن شرم مدار ، چرا اینچنین رنجوری ؟ چرا چشم هایت سرخ شده است ؟ رنگ خون گرفته است ؟ بگو ! . . . " اما من هیچ نگفتم ، پاسخی ندادم ، نمی خواستم تا کسی بداند سکوت کردم تا خدا بداند دوست ندارم بگویم ، دوست ندارم بدانند . . . می ترسیدم خدا قبول نکند و بگوید این جام آب شور و گرم با قطره های خون را بریز ، آب شیرین چشمه ای ، بارانی ، دریایی را برگیر . . . خداوند خدا ، در حالی که کمترین خط ناخشنودی بر سیمای زیبایش خوانده نمی شد با دستان مهربانش زیر شانه هایم را گرفت و مرا بلند کرد . . . " فرزندم ! جانشین من بر زمین ! برخیز و بر زمین فرود آی و به آغوش مادرت برگرد ، شما شاهکار آفرینش های من هستید . . . " ******* (برداشتی آزاد از نوشته های معلم شهید) آیه 186 سوره بقره : و هنگامی که بندگان من از دوری و نزدیکی من از تو بپرسند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:43 توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نگران نباشید! خداوند همواره نقشه ی بهتری دارد...
|
|
RSS
|