![]() |
![]() |
|
| من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بیکسان... |
|
" به نام یگانهی مهر " من نسیمی هستم که هر روز بر پنجرهی تو میوزم و همراهی که تو نخواهی شناخت غمی که گاهی اوقات بر دلت چنگ میاندازد و تو دلیل آن را نمیفهمی باغبان باغ آرزوهای تو که خود را میان درختان باغ خوشبختیات پنهان نمودهام و تنها، از دور دلخوشام به شادیات. من در تمام طول روز در کنارت آمدهام و در تمام شب به یادت نوشتهام و بر بالینت صمیمانه به تو نگریستهام صورتم را بر روی قلبت و دستانت را بر صورتم گذاشتهام و تو این را نمیدانی من همیشه، همه جا با تو بودهام و با غم و اندوه تو گریستهام بیآنکه تو را برای خود بخواهم و از تو متوقع باشم... سورهی توبه آیه 16 : چنین مپندارید که شما را بدون آزمایش به حال خود رها میکنند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:39 توسط ساده دل |
|
|
" به نام کس بی کسان " شب سرد ، تاریک و پردردی بود مادر با اندامی نحیف و مریض بر بستر بیماری افتاده بود و نگاه مهربان و خستهاش را به کودکی دوخته بود که نمیدانم از چه، اما گریه می کرد... به کودک نگاه کردم ، دلم به حال مادرم سوخت باید کودک را آرام میکردم آرام "خودم" را در آغوشم فشردم و با حرکات آرام به چپ و راست سعی کردم دیگر گریه نکنم اما "خودم" گریه ام گرفته بود... مادر با آرامش و لبخندی کم رمق بر لبانش به من می نگریست... ... چند ماه یا شاید چند سالی گذشت مادر بهتر شده بود و صدای خندههای من میآمد کمی بزرگتر شده بودم! با حرکات دیگران دست میزدم و میخندیدم گاهی پاهایم را بلند میکردم و زانوهایم را به شکمم می زدم و می خندیدم و این حرکات مرا یاد یکی میانداخت به مادر گفتم : ببین چقدر شبیه "یگانه" بودم... داشتم سعی می کردم که "خودم" را بخندانم و خنداندن کودک، مثل گریه کردنش، چقدر آسان است...
در طی چند ماه، دو بار ، دو مقطع از کودکی خود را خواب دیدم شب "تولد" و چند ماه بعد...
تولدت مبارک کوچولو .
سورهی نجم آیهی 39 و 40 : و همانا برای انسان جز آنچه به سعی خود انجام داده، نخواهد بود و البته انسان پاداش سعی خود را به زودی خواهد دید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:13 توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نگران نباشید! خداوند همواره نقشه ی بهتری دارد...
|
|
RSS
|