تبليغاتX
ساده دل
من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بی‌کسان...

به نام یکتای مهر

 

« آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک  بیگانه  عاجز است ، چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر کجا که اینجا نیست را اندکی فرو بنشاند ؟ »

 

. . .  او ، در آب دانه ، در حرارت هوای آراسته و زیبای خانه ، در نور چراغ ،

از میان کلماتی که خط ها و تابلوها و صفحه ها را سیاه کرده اند ،

از میان نوازش های مهربان ترین و عاشقانه ترین زبان ها جز یک کلمه نمی شنود : فرار ؛

 

. . . با آنها که همجنس او نیستند ، خو نتواند بگیرد ، نه که نمی خواهد ، نمی تواند .

چه تصمیم ها و چه فریب ها و چه تمرین ها و تلقین ها کرده که بماند ، نمی تواند .

. . .  همه چیز در پیرامونش سر چشمه ی رنج و کینه و دشمنی می شود ،

نوازش ها ، آزار   و ستایش ها ، دشنام   و مهربانی ها ، خصومت   و خدمت ها ، خیانت و آشنایی ها ، زهر و زهر و زهر می شود .

هر نگاهی ، نگاه ستایش آمیزی نیشتری می شود که در مغز استخوانش فرو می برند ،

هر نازی زنجیری می شود که بر پایش می نهند ،

هر دست نوازش گری پنجه ای می شود که حلقومش را می فشرد .

چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجراور است .

 

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ، شهر ! ؟

و از این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگ ها و بزک ها

و احوالپرسی ها و خنده ها و خوشی های متعفن می گریزیم

و باز می رسیم به کویر !

خاک و شن و قبار ، بیشتر در زمین فرو می رویم ،

بیشتر به خاک نزدیک تر می شویم ، از کویر به شهر پناه آوردن و از شهر به کویر گریختن !

و این است سرسام زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم

و میان این دو یک چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم

و باز قبرستان ، زیر ، خاک و بالا خاک و پشت خاک و پهلو خاک

و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و سپس خاکِ خاک و دگر هیچ .

 

. . . آنها در کوچه ها به شادی و حرص پرسه می زنند و پیش از این و آن به طمع لقمه نانی دم می جنبانند و همین را فعالیت و عقل و پیشرفت و خوشبختی و برخورداری از  زندگی  نام می کنند و خوش هستند و راضی و راحت .

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد .

چه تلخ است میوه درخت بینایی .

 

چه تنگناهای تاریک و خفقان آوری ! با دیواره های بلند و قطور ، برج های سیاه و عبوس . . . و من چه تلخ آن را تجربه کردم .

. . . چه خوش اند آن سه فیلسوف زرنگ . چه خوب مشکل شان را انتخاب کردند و چه زود هم حل کردند و خیالشان راحت شد .

چه بادی هم به غبغب انداخته اند که چنین شق القمری کرده اند !

« من می اندیشم پس هستم . » ( دکارت )

« من احساس می کنم پس هستم . » ( ژید )

« من عصیان می کنم پس هستم . » ( کامو ) !

 

« در اینجا ، اندک اندک « بودن » م رنگ می بازد و « زیستن » م آن را در اعماق فراموشی فرو می برد و محو می کند

و من ، رفته رفته ، می شوم « مجموعه ای در هم ِ آنچه زیستن اقتضا می کند . »

 

 

*******

آیه های 10 ، 11 و 12 سوره الانفطار :

 

و همانا بر شما مراقبند ( فرشتگان ) نگهبان

آنها نویسندگان نزدیک خداوند هستند

می دانند هر چه را انجام می دهید

برام دعــــا کنید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:4  توسط ساده دل |