![]() |
![]() |
|
| من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بیکسان... |
|
به نام یکتای مهر نامه و مکتوب خدا به بزرگترین معجزه خود ، به بزرگترین معجزه جهان . . . انسان حتما بخوانید ، آره طولانیه ، اما خواهش می کنم حتما بخوانید . . .
به: تو پند گير. من فرياد تو را ميشنوم. اين صدا از دل تاريكي عبور ميكند، از ميان ابرها مي گذرد، با نور ستارهها ميآميزد و در شعاع نور راهش را به سوي قلب من پيدا ميكند. فرياد خرگوشي كه در حلقهي طناب يك دام گرفتار شده، گنجشكي كه از آشيانهي مادر به زير افتاده، كودكي كه با ناتواني در استخري دست و پا ميزند و پسري كه خونش روي صليب ريخته شده است، مرا غمگين ميكنند. بدان كه من صداي تو را هم ميشنوم. آسوده باش. آرام باش. من تاسف تو را تسكين ميدهم چون از علت...و درمان آن آگاهم. تو براي همهي روياهاي كودكيات كه باگذشت سالها از بين رفتهاند ميگريي. تو براي همه توانايي هايت كه به خاطر امنيت از دست داده اي ميگريي. تو براي همه فرديت ات كه توسط جمع لگد مال شده است ميگريي. تو براي همه استعدادت كه به خاطر سوء استفاده هرز رفته است ميگريي. تو با بي مهري به خود مينگري و از تصويري كه د رآن بركه ميبيني با وحشت روي ميگرداني. اين انساني كه نقشاش بر آب افتاده و با چشماني شرمگين و بي روح به تو نگاه ميكند كيست؟ متانت رفتار، زيبايي رخسار، سرعت حركات، بصيرت و مهارت زبان تو كجاست؟ چه كسي خوبيهاي تورا دزديده است؟ آيا هويت اين دزد همانگونه كه براي من آشناست ، براي تو نيز هست؟ وقتي سرت را روي بالشي از چمنهاي مزرعهي پدرت گذاشتي و به شكوه و عظمت ابرها نگريستي دانستي كه در آن لحظه همهي ثروت بابل از آن توست. هنگامي كه كتاب هاي بسيار خواندي و صفحات بسيار نوشتي به يقين دريافتي كه عقل و دانش تو با خرد سليمان برابر و حتي برتر از آن است. و فصلها در سالها جاري گشتند تا تو اينك برترين فرمانرواي بهشت خود باشي. آيا به خاطر ميآوري چه كسي آن برنامهها، روياها و دانههاي اميد را در تو قرار داده است؟ تو نمي تواني . آيا لحظه اي را كه از رحم مادرت بيرون آمدي و من دستم را رو ي پيشاني نرمات قرار دادم و آنگاه كه دعاي خيرم را نثارت كردم و رازي را محرمانه در گوش كوچك ات نجوا كردم، بياد ميآوري ؟تو نميتواني. گذشت سالها حافظهي تو را از بين برده است چون ذهنات از ترس، شك و ترديد، اضطراب، پشيماني و تنفر انباشته شده و آن جا كه اين خصلتهاي حيواني وجود داشته باشند، جايي براي خاطرات خوش وجود ندارد. ديگر گريه نكن. من با تو هستم...و اين لحظه، نقطهي عطفي در مسير زندگي توست. آنچه از دست رفته بيشباهت به آن زماني نيست كه تو در رحم مادرت آرميده بودي. گذشته، گذشته است. بگذار تا كاملا به دست فراموشي سپرده شود. از امروز تو ديگر يك مرده ي متحرك نخواهي بود. امروز من دهانم را روي دهان تو، چشم هايم را روي چشم هاي تو و دست هايم را روي دست هاي تو قرار مي دهم و بدن تو دوباره گرم ميشود. امروز همچون مسيح در آرامگاه لازاروس، به تو فرمان ميدهم تا از غار نابوديات بيرون بيايي و زندگي جديدي را آغازكني. امروز روز تولد توست. تاريخ جديد تولد تو. اولين زندگي تو مانند بازي در تئاتر، تنها يك تمرين بوده است. اين بار پرده بالا ميرود. اين بار مردم دنيا نگاه ميكنند و آمادهي تشويق كردن هستند. اين بار تو با شكست مواجه نخواهيشد. شمعهايت را روشن كن. كيك خود را تقسيم كن. جشن بگير. تو دوباره متولد شده اي. هم چون پروانهاي كه از شفيره بيرون مي آيد، پرواز خواهي كرد...تا هر كجا كه ميخواهي اوج بگير. نه زنبورها، نه سنجاقك ها و نه هيچ انساني مانع از ماموريت يا جستجوي تو براي ثروتهاي حقيقي زندگي نخواهند بود. دست مرا روي سرت احساس كن. به دانش و خرد من توجه كن. بگذار تا ديگر بار در آن رازي كه در هنگام تولدت شنيدي و فراموش كردي با تو سهيم باشم. تو بزرگترين معجزهي من هستي. تو بزرگترين معجزهي جهان هستي . ابنها اولين كلماتي بودند كه تو شنيدي. سپس فرياد زدي. آن ها همه فرياد زدند. آن موقع تو به من ايمان نداشتي ... و در طي سال ها اتفاقي نيفتاد تا بياعتقادي تو را تصحيح كند. چطور ميتواني يك معجزه باشي وقتي در جزييترين وظايف، خودت را شكست خورده به حساب ميآوري؟ چگونه مي تواني يك معجزه باشي وقتي در به عهده گرفتن ناچيزترين مسووليتها، اعتماد به نفسي در خود احساس نميكني؟ چطور ميتواني يك معجزه باشي وقتي در زنجير ترديد و دروغ و در عذاب به دستآوردن نان فردا گرفتاري؟ كافي است. گذشته ها گذشته است. من تا به حال چند پيامبر، خردمند، شاعر، هنرمند، آهنگ ساز، دانشمند، فيلسوف و پيام آور را با كلام الوهيت تو، استعداد بالقوه ات براي خداگونه شدن و رازهاي موفقيت فرو فرستادم؟ تو با آنها چگونه رفتار كردي؟ اما من هنوز تو را دوست دارم و اينك با اين كلام با تو هستم تا پيام پيام آوري را كه گفت خداوند بار ديگر دست به كار خواهد شد تا باقي بندگانش را نجات بخشد، كامل نمايم. من دوباره دست به كار ميشوم. اين دومين بار است. تو مخلوق من هستي . سوال كردن بي تنيجه است. آيا نمي دانستي ؟ آيا نشنيده بودي؟ آيا از آغاز به تو گفته نشده بود، آيا از پيدايش زمين نفهميده بودي؟ به تو گفته شده بود كه يك خدا در لباس مبدل هستي، خدايي كه نقش يك احمق را بازي ميكند. به تو گفته شده بود كه بخش خاصي از خلقت هستي، فوق العاده در استدلال، نامحدود در استعداد و توانايي، قابل تحسين در شكل و حركات، همچون يك فرشته در عملكرد، مانند يك خدا در درك و فهم. به تو گفته شده بود كه نمك زمين هستي. حتي راز بالا رفتن از كو هها كه عملي غير ممكن مينمود، در اختيار تو گذاشته شد. تو به هيچ كس ايمان نداشتي. تو نقشه ي سعادت و خوشبختي خود را سوزاندي، از نيازت براي آرامش ذهن دست كشيدي، شمع هايي را كه در طول مسير هدايت تو قرار داده شده بود خاموش كردي و آن وقت مرتكب اشتباه شدي. در تاريكي پوچي و دلسوزي براي خود گم شدي و ترسيدي تا اين كه در جهنمي كه خود ساخته بودي در افتادي. آن گاه فرياد زدي و به سينه كوبيدي و بخت و اقبال خويش را نفرين كردي. تو از قبول نتيجه ي افكار بيهوده و اعمال كاهلانه ات امتناع كردي و به دنبال سپر بلايي گشتي تا براي ناكاميهايت سرزنش اش كني و چقدر سريع پيدايش كردي . تو مرا سرزنش كردي! فرياد زدي كه نقص ها،كم هوشي، كمبود فرصت و ناكاميهايت... از خداوند است! تو در اشتباه بودي! بگذار فهرستي برداريم. ابتدا نقصها ي تو را نام ميبريم.به چه دليل ميتوانم از تو بخواهم با كمترين ابزاري كه در اختيار داري زندگي جديدي بسازي! آيا نابينايي؟ آيا طلوع و غروب خورشيد رانميبيني؟ نه. تو ميتواني ببيني... و يك صد ميليون گيرندهاي كه من در چشم هايت قرار دادهام تو را قادر مي سازند تا از ديدن افسون يك برگ، دانه ي برف، يك بركه،يك عقاب، يك كودك ، يك تكه ابر، يك ستاره، يك گل رز و يك رنگين كمان لذت ببري... و اين نگاه لبريز از عشق باشد. يك شكر به جاي آر. آيا ناشنوايي؟ آيا يك كودك ميتواند بدون مراقبت تو بخندد يا گريه كند؟ نه. تو ميتواني بشنوي... و اين بيست و چهار هزار تاري كه من در هر گوش تو درست كردهام، با نسيمي كه به درختان ميوزد، موجي كه به سينه سرخ،صداي كودكان هنگام بازي ... و با كلام دوستت دارم،مرتعش ميشوند. شكر ديگري به جاي آر. آياگنگي ؟ آيا لب هاي تو حركت ميكنند و فقط آب دهان بيرون ميريزند؟ نه. تو مي تواني صحبت كني ... بر خلاف ساير مخلوقات من، و كلام تو ميتواند خشم را آرام كند،نااميدي را بهبود بخشد،ترسو را ترغيب نمايد، ناكام را دلداري دهد، تنها و غريب را دلگرم كند، شايسته را تحسين و شكست خورده را تشويق كند، نادان را بياموزد و بگويد دوستت دارم. شكر ديگري به جاي آر. آيا تو فلج هستي؟ آيا ناتواني تو زمين را محروم مينمايد؟ نه. تو مي تواني حركت كني . تو يك درخت نيستي كه وقتي باد و دنيا بر تو ميتازند محكوم به سكون باشي. تو مي تواني دراز بكشي، بدوي، برقصي و كار كني چون من پانصد عضله، دويست استخوان و دوازده كيلومتر تار عصب يكه همه با هم بريا اجراي دستورات تو هماهنگ ميشوند، را در تو طراحي كردهام . شكر ديگري به جاي آر. آيا كسي دوستت نميدارد؟ عشق نميورزي؟ آيا تنهايي،شب و روز تو را در كام خود فرو برده است؟ نه. ديگر نه. چون تو اينك رازعشق را مي داني كه آن عشق بدون چشمداشت است. چون عشقي كه براي رضايت خاطر، خشنودي يا ارضاي غرور باشد،عشق نيست. حال ميداني كه عشق بدون چشمداشت خود پاداش خود است. حتي عشقي كه متقابل نيست، از بين نمي رود بلكه به سوي تو باز مي گردد و قلبت را خالص و ناب مي كند. شكر ديگري به جاي آر. دو برابر. آيا قلب تو بيمار است؟ آيا براي باقي عمرت ضعيف و فرسوده شده است؟ نه. قلب تو قوي است. سينهات را لمس و ضرباهنگ آن را احساس كن. قلب تو ساعت به ساعت، روز و شب سي و شش ميليون بار در سال مي تپد و سال به سال،خواب يا بيدار، خون تو را از ميان صد هزار كيلومتر سياهرگ و سرخرگ جاري مي سازد... و اين عمل را بيش از دو ميليون و چهارصد هزار بار در هر سال تكرار مي كند. كدام انسان چنين ماشيني خلق كرده است؟ شكر ديگري به جاي آر. آيا تو دچار بيماري پوستي هستي؟ آيا مردم وقتي با تو مواجه مي شوند از وحشت روي مي گردانند؟ نه. پوست تو سالم و معجزه اي از آفرينش است. فقط لازم است آن را پاكيزه نگاه داري. همه ي فولادها با گذشت زمان تيره مي شوند و زنگ مي زنند اما پوست تو چنين نيست. غير از لايه اي كه من همه ي بدن تو را با آن ساختهام حتي قوي ترين فلزات در اثر استفاده ساييده مي شوند اما پوست دائما خود را بازسازي ميكند، سلول هاي قديمي با سلول هاي جديد جايگزين مي شوند درست مانند خود سابق تو كه با فرد جديد ي عوض مي شود.شكر ديگري به جاي آر. آيا ششهاي تو ناپاكند؟ آيا نفس زندگي به سختي وارد بدن تو مي شود؟ نه. ريههايت حتي در بدترين محيط هايي كه براي خود مي سازي به حيات تو كمك مي كنند،و هميشه درتلاشند تا اكسيژن حيات بخش را از ميان ششصد ميليون كيسهي هوايي كوچك عبور دهند تا بدن تو از مواد زايد گازي شكل پاك شود. شكر ديگري به جاي آر. آيا خون تو آلوده است؟ آيا با آب و چرك آلوده شده است؟ نه. در پنج ليتر خون تو بيست و دو تريليون سلول خون وجود دارد و در هر سلول ميليون ها مولكول ها و در هر مولكول يك اتم تا بيش از ده ميليون برابر ثانيه به نوسان درآيد. در هر ثانيه ، دو ميليون از سلول هاي خون تو ميميرند تا در طي احيا با دو ميليون سلول ديگر جايگزين شوند. اين عمل از زمان اولين تولدت تا كنون ادامه داشته است. دقيقا مشابه همين فرآيند دروني در وجه بيروني تو نيز وجود دارد. شكر ديگري به جاي آر. تو دچار ناتواني ذهني هستي ؟ديگر نمي تواني دربارهي خودت فكر كني؟ نه. مغز تو پيچيده ترين ساختمان جهان است. من مي دانم. در بيش از هزار و سيصد گرم آن، سيزده ميليارد سلول عصبي وجود دارد؛ يعني بيش از سه برابر مردم روي زمين. براي كمك به تو،سلول هايي با بيش از هزار ميليارد مولكول پروتيين دردرون تو جاي دادهام تا هر برداشت،صدا، در زندگي تو فقط منتظر يادآوري است و براي كمك به مغز در كنترل بدن، من در سراسر اندام تو چهار ميليون ساختمان حساس به درد، پانصد هزار گيرندهي لمس و بيش از دويست هزار گيرنده ي حرارت تعبيه كردهام. هيچ ثروت ملي بيش از تو محافظت نشده است. هيچ يك از شگفتيهاي باستاني دنياي تو بزرگتر از خودت نيستند. تو ارزنده ترين آفرينش من هستي. در تو به قدر كافي انرژي ا تمي وجود دارد تا هر يك از بزرگترين شهرهاي دنيا را تخريب كني ... و دوباره بسازي. آيا تو فقير هستي؟ آيا طلا يا نقره اي در كيف دستي خود نداري؟ نه. تو ثروتمند هستي ! ما با هم ثروتهاي تو را برشمرديم. به اين فهرستي توجه كن. دوباره آنها را به حساب بياور. نعمتهايت را بشمار! چرا به خود خيانت مي كني؟ چرا فرياد مي زني كه همه ي نعمتهاي بشريت از تو گرفته شده است؟ چرا خود را فريب مي دهي كه براي تغيير دادن زندگيت ناتواني؟ آيا بي استعداد،بي شعور، ناتوان،بدون خوشي، بدون غرايز،بدون احساس و بدون غزت نفس هستي؟ آيا نااميدي؟ چرا خود را مانند يك شكست خوردهي بزرگ پنهان ميكني و تنها منتظري كه در جهنمي از پوچي با همدردي از تو استقبال شود؟ تو خيلي چيزها داري. نعمتهاي تو از پيمانه ات سرازيرند... و از وقتي كهمن با سخاوت و بخشندگي آنها را به تو عطا كردهام، همچون كودكي كه در ناز و نعمت لوس شده باشد آنها رافراموش كردهاي. به من جواب بده. به خودت جواب بده. يك مرد ثروتمند، پير، بيمار، ضعيف و ناتوان نعمتهايي كه تو نسبت به آنها بسيار بي اعتنا بودهاي را با همهي ثروت موجود در گاوصندوقش عوض مي كند. پس از اولين راز خوشبختي و موفقيت آگاه شو.تو، حتي حالا، از همه ي نعمتهاي لازم براي رسيدن به بزرگترين افتخارات برخورداري. از امروز شروع كن. آنها گنجينه و ابزاري هستند كه براي ساختن يك زندگي جديد و بهتر به آنها نياز داري. بنابراين شكر نعمت هايت را به جاي آر و بدان كه تو همواره بزرگ ترين اثر خلقت من بوده اي . اين نخستين قانوني است كه بايد اطاعت كني تا بزرگترين معجزهي دنيا را انجام دهي يعني انسانيت خود را از مرگ زندگي وار بازگرداني . و برا ي درس عبرت هايي كه در فقر و ناكامي گرفته اي ، سپاسگزار باش. زيرا كسي كه مقدار اندكي دارد فقير نيست؛ فقير كسي است كه خواسته ها و تمايلات فراوان دارد و امنيت واقعي نيز درداشتن نيست، بلكه در ناداشته ها يي است كه مي توان بدون آنها سر كرد. نقص هايي كه باعث شكست تو مي شوند كجا هستند؟آنها تنها در ذهن تو وجود دارند. شكر نعمتهاي خود را به جاي آر. 2 . و دومين قانون نيز همانند اولي است. منحصر به فرد بودن خود را نشان بده. تو خودت را در قالب خاكي محكوم كرده اي و در اين قالب نمي تواني از شكستها و ناكاميهايت چشم بپوشي و با انزجار از خود و مقصر شمردن خود و تنفر شديد از اشتباهاتي كه به زيان خود و ديگران كردهاي، خود را نابود مي كني. آيا حيرت زده نيستي؟ آيا تعجب نمي كني چرا من مي توانم شكست ها، اشتباهات و رفتار ترحم انگيز تو را ببخشم... در حالي كه تو نمي تواني خود را عفو كني؟ اينك به سه دليل تو را مخاطب قرار مي دهم. تو به من نياز داري. تو يكي از انبوه آدمياني كه براي نابودي توده ي متوسط بسيج شدهاند نيستي . تو يك موجود بسيار نادري. به يك نقاشي از رامبراند يا مجسمه اي برنزي از دگاس يا ويولن اشتراوس يا نمايش نامه اي از شكسپير دقت كن. آنها به دو دليل بيشترين ارزش را دارند: خالق آنها هنرمند و تعدادشان اندك بوده است. با اين حال از هر يك از ايشان آثار بسيار به جا مانده است. تو ارزشمند ترين گنجينه ي روي زمين هستي، چون كسي كه تو را خلق كرده و فقط يكي از تو بوجود آورده را مي شناسي . از آغاز خلقت ، ا زمجموع هفتاد ميليارد انساني كه به اين سياره قدم گذاشته اند هرگز كسي كاملا شبيه تو نبوده است. تا پايان روزگار هم هرگز كسي مانند تو وجود نخواهد داشت. از بي نظير بودن خود هرگز قدرداني نكرده اي. با اين وجود تو نادرترين موجود دنيا هستي . از پدرت در اوج عشق اش بيش از چهارصد ميليون بذر بي شمار عشق تراوش كرد. كه همه همچنان كه دربدن مادر تو شناور بودند روح خود را واگذاشتند و مردند. همه به جز يكي! تو. تو به تنهايي در گرماي عشق بدن مادرت دوام آوردي و نيمه ي ديگر خود يعني يك سلول بسيار كوچك بدن او ار جستجو كردي با اين حال در آن اقيانوس وسيع، تاريك و پر خطر تو علي رغم احتمالات بعيد استقامت كردي و آن سلول فوق العاده ريز را يافتي، به آن پيوستي و زندگي جديدي را شروع كردي . زندگي خودت را . تو متولد شدي و مانند هر كودكي اين پيام را با خود آوردي كه من هنوز از بشر مايوس نشده ام . اينك دو سلول با معجزه اي در هم آميختند. هر سلول شامل بيست و سه كروموزوم و در هر كروموزوم صدها ژن كه ويژگي هاي تو را از رنگ چشم تا جذابيت رفتار و اندازه ي مغز كنترل مي نمايند. با همه ي تركيباني كه به دستور من صورت مي گيرد و با آن اسپرم منفرد از چهارصد ميليون اسپرم پدرت آغاز مي شود و صدها ژني كه در هر يك از كروموزوم هاي پدر و مادرت وجود آورم كه هر يك با ديگري متفاوت باشند. اما من چه كسي را خلق كردهام؟ تو را . يك انسان منحصر به فرد. نادرترين در نوع خود. يك گنج ارزشمند برخوردار از توانايي هاي ذهني ، حركتي، كلام ، ظاهر و عملكردهايي كه تا كنون هيچ فرد ديگري مانند او زندگي نكرده، نمي كند و نخواهد كرد. چرا خود را با پول خرد قيمت مي گذاري حال آنكه بسيار گرانبهايي؟ چرا به حرف كساني كه تورا خوار كردند... و خيلي بدتر از آن، گوش دادي؟ چرا به آنها اعتماد كردي؟ گوش كن. ديگر نادر بودن خود را در تاريكي پنهان نكن. آن را آشكار كن. به جهانيان نشان بده. سعي كن مثل برادرت راه نروي، مثل رهبرت صحبت نكني و مثل ميانهروها كار نكني . هرگز مانند كسي ديگر رفتار نكن؛ زيرا آن که بدي ها را تقليد مي كند هميشه از الگو فراتر مي رود، و آن كه خوبي ها را تقليد مي كند هميشه عقب مي ماند! از هيچ كس تقليد نکن. خودت باش. بي نظير بودن خود را به جهان نشان بده و آنها تو را طلا باران خواهند كرد. اين دومين قانون است. بي نظير بودن خود را نشان بده. حال دو قانون دريافت كردهاي. شكر نعمتهاي خود را به جاي آر! منحصر به فرد بودن خود را اعلام كن! 3 . تو هيچ نقصي نداري و يك انسان معمولي نيستي. باز سر تكان مي دهي . به زور لبخند مي زني. فريب نفس خود را مي خوري . گله شكايت ديگر تو چيست؟ آيا هرگز فرصتي به تو داده نشده است؟ پند گير كه من اينك قانون موفقيت در هر كار پر خطر را به تو مي گويم . اين قانون قرن ها پيش از فراز يك كوه بلند به اجداد تو داده شد. عده اي كه به آن توجه كردند زندگي شان از خوشبختي، موفقيت ، ثروت و آرامش روان سرشار شد. اما اكثر مردم به اين قانون اعتنا نكردند چون تا اهريمني به نام شانس، ثروت را به زندگي شان بياورد در انتظاري واهي بودند... درست مانند تو ... آنگاه شيون كردند آن چنان كه تو كردي و ارادهي مرا مسوول بدبختي خود دانستند. قانون سادهاي است. پير يا جوان، فقير يا غني ، سفيد يا سياه، مرد يا زن ... همه مي توانند از اين راز به نفع خود سود جويند؛ چون ميان همه ي قوانين، گفته ها و كتاب هاي مقدس تنها يك راه براي رسيدن به موفقيت هرگز با شكست مواجه نشده است... آن كه تو را وادارد با او يك گام پيش بروي... با او دو گام بردار. پس اين قانون سوم است... رازي كه ثروت و اعتبار را فراتر از روياهاي تو به بار مي آورد. يك گام ديگر حركت كن! مهم نيست كار تو چه باشد. موفقيت اين است كه آن را بيشتر و بهتر از آن چه از تو انتظار مي رود انجام دهي . اين است راهي كه از آغاز توسط همهي افراد موفق دنبال شده است. بنابراين مطمئنترين راه براي آن كه خود را به ورطه ميانهروي بكشاني انجام دادن كاريست كه در ازاي آن پولي طلب كني. اگر بيش از آنچه به دست آوردي، بخشيدي، تصور نكن ضرر كردهاي . تمام زندگي به آونگي ميماند كه اگر امروز باز نگردد بي ترديد فردا باز خواهد گشت . يعني اگر امروز پاداشي نبوده است فردا ده برابر باز ميگردد. ميانه رو هرگز يك گام ديگر پيش نميرود زيرا فكر ميكند چرا بايد خود را فريب دهد. اما تو يك فرد عادي نيستي . يك گام ديگر ادامه بده و بدان كه فقط تو مسوول شكست و ناكامي خود هستي . تو نمي تواني بدون دريافت تاوان، كاري انجام دهي اما ميتواني از انجام آن خودداري كني بيآنكه در غم از دست دادن پاداش باشي. علت و معلول ، وسيله و هدف، هسته و ميوه نمي توانند از هم جدا باشند. معلول در پي علت ميآيد، هدف از ابتدا در وسيله وجود دارد و ميوه هميشه در هسته نهفته بوده است. گام ديگري بردار. نگران خود نباش. ميبايد ناسپاسي بزرگي را جبران كني . بندگي را بيشتر به جاي آر. بگذار آن كه بدهكار توست من باشم تا بداني هر لحظه ، هر خدمت اضافه پرداخت خواهد شد و از ديركرد پاداش نيز نگران نباش كه براي تو بهتر است... و بزرگترين مزيت اين قانون، اضافه شدن سود به سود است. تو نميتواني حكم به موفقيت كني بلكه تنها ميتواني شايستگي آن را بيابي... و براي اين كه سزاوار پاداش بينظير آن باش اينك بزرگترين رازي را كه لازم است، ميداني . گامي ديگر بردار! كجاست زميني كه از آنجا فرياد زدي هرگز فرصتي براي تو وجود نداشته است؟ نگاه كن! به اطراف خود نگاه كن. ببين، فقط آنجا كه ديروز از دلسوزي و ترحم به حال خود دست برداشتي امروز روي فرشي از طلا گام برميداري. هيچ چيز تغيير نكرده است... به جز تو ، اما تو همه چيز هستي. بزرگترين معجزه ي من. بزرگ ترین معجزه ي دنيا. و حالا قوانين خوشبختي و موفقيت سه تا هستند. شكر نعمتهاي خود را به جاي آر! منحصر به فرد بودن خود را نشان بده! گام ديگري پيش برو! 4 . نسبت به پيشرفت خود صبور باش. شكر نعمتهاي خود را با سپاس به جاي آر. بينظير بودن خود را با افتخار نشان بده، گامي ديگر و سپس گامهايي ديگر بردار و اگر چه همهي اينها در يك چشم بر هم زدن به نتيجه نميرسند ليكن آنچه را كه با سختي و مشقت به دست آوري بيشتر حفظ خواهي كرد و آنان كه موفقيتي كسب كردهاند بيش از كساني كه آن را به ارث برده اند مراقب آنند. ازاين كه وارد زندگي جديد خود شوي نترس. به دست آوردن هر فضيلتي با خطرات خاص خود همراه است. اينك تو ميداني كه يك معجزه هستي و ترس در معجزه راه ندارد. سربلند باش. تو حاصل تجربيات زودگذر يك خالق كوته فكر در آزمايشگاه زندگي نيستي. تو اسير نيروهايي كه نتواني درك كني نيستي. تو تجلي رهايي از هر نيرويي غير از نيروي من و هر عشقي به غير از عشق من هستي. تو با يك هدف به وجود آمدهاي. دست مرا لمس كن. كلام مرا بشنو. تو به من نياز داري... و من به تو نياز دارم. تو يك جهان را براي از نو ساختن داري... و اگر دنيا نيازمند يك معجزه باشد، آن معجزه براي ما چيست؟ ما هر دو معجزه هستيم و حالا يكديگر را داريم. از آن روزي كه من براي اولين بار تو را با يك موج بسيار بزرگ چرخاندم و تو با ناتواني روي شن ها از اين سو به آن سو غلتيدي هرگز اعتماد خود را نسبت به تو از دست ندادهام. برحسب زمان تو، بيش از پانصد ميليون سال پيش. سي هزار سال قبل از تكامل تو انواع،اشكال و اندازههاي گوناگوني از موجودات وجود داشت. در همه ي اين سالها من هيچ تلاش ديگري براي بهتر كردن تو نكردهام. چطور مي توانستم يك معجزه را بهتر كنم؟ حال آن كه تو مايه ي شگفتي بود و من راضي بودم. من اين جهان و فرمانروايي آن را به تو بخشيدم. آن وقت براي اين كه بتواني از تمام استعدادهاي نهانت بهره مند شوی ، دستم را بر سرت نهادم و نيروهايي را كه حتي تا امروز براي هر موجود ديگر در جهان ناشناخته است به تو عطا كردم. من به تو قدرت فكركردن دادم. من به تو قدرت عشق ورزيدن دادم. من به تو قدرت ارادهكردن دادم. من به تو قدرت خنديدن دادم. من به تو قدرت تجسم دادم. من به تو قدرت خلقكردن دادم. من به تو قدرت برنامهريزي دادم. من به تو قدرت تكلم دادم. من به تو قدرت پرستش دادم. افتخار من اين است كه تو حد و مرزي نداري. تو غايت خلقت يعني بزرگترين معجزهي من هستي. يك موجود زندهي واقعي. فردي كه ميتواند با هر نوع آب و هوا، درد و رنج و گرفتاري و مشقت سازگار شود. كسي كه ميتواند سرنوشت خود را بدون دخالت من كنترل نمايد. آن كه ميتواند يك احساس يا ادراك را نه با غريزه بلكه با تعمق و تفكر در آن چه براي خود و ديگران بهترين است تفسير كند. بنابراين ما به چهارمين قانون موفقيت و خوشبختي مي رسيم... چون من قدرت ديگري نيز به تو دادهام، قدرت بسيار بزرگي كه حتي فرشته هاي من فاقد آنند. من به تو قدرت انتخاب دادم. با اين هديه، تو را حتي از فرشته هايم بالاتر بردم... چون آنها در ارتكاب گناه آزاد نيستند. من در تعيين سرنوشتات به تو اختيار كامل دادم. گفتم براي خود و بر طبق خواست و طبيعتات آزادانه تصميم بگير. سرنوشت تو نه آسماني و نه زميني است. تو آزاد بودي تا خود را به هر شكلي كه زندگي را انتخاب كني يا با كنار زدن خواست هاي نفساني به گونهي والاتري كه پيش بيني شده بود دوباره متولد شوي. من هرگز بزرگترين موهبت يعني قدرت انتخاب را از تو نگرفتهام. اما تو با اين قدرت فوق العاده چه كردي؟ به خودت نگاه كن. اكنون به انتخابهايي كه در زندگي داشته اي فكر كن و آنها را به ياد آر. لحظات غم انگيز زماني است كه تو به زانو در ميآيي و ميگويي اگر فقط يك فرصت انتخاب دوباره داشتم. گذشته، گذشته است... حال چهارمين قانون بزرگ خوشبختي و موفقيت را ميداني... استفادهي عاقلانه از قدرت انتخاب خود. انتخاب عشق... به جاي نفرت. انتخاب خنديدن... به جاي گريستن. انتخاب به وجودآوردن... به جاي نابودن كردن. انتخاب استقامت... به جاي فرار. انتخاب تحسين... به جاي بدگويي. انتخاب التيام... به جاي زخم زدن. انتخاب بخشيدن... به جاي دزدي. انتخاب عمل... به جاي تعلل. انتخاب پروش دادن... به جاي خراب كردن. انتخاب دعا... به جاي نفرين. انتخاب زندگي... به جاي مرگ. حال ميداني كه بد اقبالي تو به خواست من نبود زيرا همهي قدرتها در تو جمع بود و هر آنچه از كردار و افكار براي پشت كردن به انسانيت گردآوري كار خود تو بود نه من. هداياي قدرت من براي طبيعت كوچك تو بيش از اندازه بزرگ بود. اكنون بزرگ و خردمند شدهاي و ميوههاي زمين از آن تو خواهد بود. تو برتر از يك انسان، كه انسان مجسمي. تو قادري شگفتيها بيافريني. نيروهاي درونيت نامحدودند. چه كس ديگري در بين مخلوقات من آتش را مهار كرده است؟ چه كس ديگري بر جاذبهي زمين غلبه كرده، كدام يك به آسمان رخنه كرده و بربيماري ، طاعون و خشكسالي پيروز شده است؟ هرگز دوباره خود را تحقير نكن! هرگز در پستيهاي زندگي غرق نشو! امروز به بعد هرگز استعدادهاي خود را پنهان نكن! كودكي را به خاطر بياور كه ميگويد "وقتي پسر بزرگي شوم." اما منظور او چيست؟ تا آن كه اين پسر، بزرگ شده ميگويد" وقتي بالغ شوم. " و وقتي بالغ شد ميگويد "وقتي ازدواج كنم." اما پس از ازدواج چه ميشود؟ آن وقت نحوهي تفكر به " وقتي بازنشسته شوم" تغيير ميكند. بازنشستگي نيز فرا ميرسد و او به آنچه پشت سر گذاشته نگاه ميكند؛ بادي سرد هجوم ميآورد و او به گونهاي در آن گم شده و ناپديد ميشود. از اين روز، امروز، فردا و فردا... لذت ببر. تو بزرگ ترين معجزه ي جهان را خلق كرده اي . تو از مرگ زندگي وار بازگشتهاي . ديگر براي خود احساس دلسوزي و ترحم نميكني و هر روز جديد يك مبارزه و سرور خواهد بود. تو دوباره متولد شدهاي ... اما درست مثل قبل ميتواني شكست و نااميدي و يا موفقيت و خوشبختي را انتخاب كني. اين انتخاب خود توست، منحصرا متعلق به تو. من مانند گذشته، تنها ميتوانم... با افتخار... يا تاسف نگاه كنم. پس اين چهار قانون خوشبختي و موفقيت را به خاطر بسپار. شكر نعمتهاي خود را به جاي آر. منحصر به فرد بودن خود را نشان بده. گامي ديگر بردار. از قدرت انتخاب خود عاقلانه استفاده كن. و نكته ديگري كه چهار مورد ديگر را تكميل مي كند. هر كاري را با عشق... عشق به خود، عشق به ديگران و عشق به من انجام بده. اشكهايت را پاك كن. دست دراز كن، دست مرا محكم بگير و برخيز. بگذار كفني كه تو را در خود گرفته است پاره كنم. اينك تو آگاه شدهاي. تو بزرگ ترين معجزه ي جهان هستي. منبع: کتاب " بزرگترین معجزه جهان " ، اثر og maldino ، مترجم : مریم افراسیابیان برایم دعا کنید . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 3:13 توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نگران نباشید! خداوند همواره نقشه ی بهتری دارد...
|
|
RSS
|