تبليغاتX
ساده دل
من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بی‌کسان...

  به نام یکتای مهر

 

 امروز روز بازگشت بود برای من ...

بعد از زیارت پهنه کلا که روزی امروز من و بابا و مامان بود

به پیشنهاد مامان رفتیم خانه سالمندانی که همون نزدیکی قرار داشت

نمی دونم احساسم رو چه جوری بیان کنم

دیدن پیر مردها و پیر زن هایی که روزی با هزاران امید و آرزو

فرزندان خود را بزرگ می کردند با فداکاری با مشقت و ...

بعضی ها توان حتی حرکت لبهایشان را نداشتند

بعضی ها را به خاطر بی قراری شان بسته بودند...

بعضی ها مثل یک مرده بی هیچ حرکتی بر روی تخت افتاده بودند

چند نفر هم با اینکه میانسال بودند فرزندانشان

به دلایل ازدواج و ... آنها را به خانه سالمندان آورده بودند.

وقتی با آنها حرف می زدی انگار تمام دنیا را به آنها داده بودی...

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و به گریه افتادم و از توری

اتاق به بیرون نگریستم ، خدایا چه کنم...

پیرزنی با بغض و گریه از چشم انتظاری اش می گفت و

من نشسته به صدای لرزانش گوش می کردم

مادرم  گفت : رضا گریه نکن...

نمی توانم بیان کنم غربت ، تنهایی و چشم انتظاری آنها را...

تو را ه برگشت به بابا گفتم: بابا من که کاری از دستم بر نمیاد،

می خوام یه شعر و آهنگ براشون بنویسم و بخونم،

تصویرش رو هم از همین جا می گیریم... بابا گفت : عالیه...

ترانه شو گفتم البته هنوز کامل نشده اما می نویسم براتون تا کمکم کنید.

 

منتظر

 

چشمای مونده به در تا بیاره از سفر                   

 پسر و دختری که خورد واسشون خون جگر

دیگه نای حرکت و رفتن نداره                        

دیگه حتی صدای گفتن نداره

دیگه حرفاش تمومه واسه شنیدن                    

دیگه چشمی برای دیدن نداره

دل شکسته دل گرفته منتظر برای دیدن            

یه اتاق سوت و کور و اشکهایی برای مرهم

قامتی نحیف و خسته با چشمای نیمه بسته     

منتظر برات نشسته بازهم از یاد تو رفته

اون دستای پینه بسته بغضی تو صداش نشسته

منتظر برات نشسته بازهم از یاد تو رفته  

ای خدا روحم حقیره درک زندگی نداره        

از تو می خواد یه تحمل اونی که چشم به تو داره

ای یگانه پرستش به امید مهر و بخشش         

 از تو می خواد یه رهایی اونی که چشم به تو داره

 

از شما دوستان خوبم خواهش می کنم تو بهتر کردن این ترانه کمکم کنین.

به امید اجرای این ترانه و به امید روزی که تمام خانوادها

 با سلامتی و صمیمیت و خوشبختی کنار هم زندگی کنند.

 

برام دعا کنید . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:16  توسط ساده دل |