تبليغاتX
ساده دل
من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بی‌کسان...

به نام یکتای مهر

 

با تو می گویم خدایا غمم را

کودکی با لباسی کهنه و دستانی کوچک و

با چشمانی پر التماس و صورتی معصوم

در کنار خیابان به امید لقمه نانی در تلاش است و

من بی آنکه بتوانم اشکی از صورتش پاک کنم

از کنارش می گذرم و غم او مرا می آزارد.

با تو می گویم خدایا غمم را

پیرمردی با قامتی خمیده و عصای چوبی اش

به سختی قدم بر می دارد ، خسته می شود

و در گوشه ای بر زمین می نشیند و نگاه خسته اش به

راهی که آمده بود می دوزد و

حسرتی در چشمانش نقش می بندد

و تمام امیدهایش دیگر از او دور است

و من بی آنکه بتوانم مرحمی بر دردهایش بگذارم

از کنارش رد می شوم و اندوهش تمام وجودم را فرا می گیرد.

با تو می گویم خدایا غمم را

پیر زنی با بچه ای کوچک پای کشان راه می رود ،

تمام تلاش او برای خوشبختی کودک با دستانی ناتوان ،

با دلی آزرده از بی تفاوتی و تنها

و من بی آنکه بتوانم کاری برایش بکنم

از کنارش می گذرم و فکر تنهایی او قلبم را می سوزاند.

تصور اینکه کودکی در گوشه ای

از سرما می لرزد ، از گرسنگی جان می دهد

پیر زنی چشمانش به در که فرزندش برگردد ،

 یا صدای زنگی که از او خبری بگیرد و افسوس ...

و اشک یک پیر مرد که فرزندش دلش را می شکند

و تصور جنگ و هجوم گلوله های سربی آتشین

که جانهای بی گناه را می گیرد

و پرنده ای  در قفس در انتظار آزادی

چشمان نگران پدری که عمری است نمی تواند

آرزوهای فرزندش را برآورده سازد و

چشمان حیرت زده عاشقی که

خیانت می بیند

و تصور حسرت یک معلول که

 نمی تواند حرکت کند

و من اینجا نشسته ام . آه خدایا چه کنم

تمام وجودم پر از درد است ، خدایا صبرم ده .

منی که درک عدل تو را ندارم و گلایه می کنم

مرا ببخش و

فقط می توانم دعا کنم

که روزی تمام بی کسان سرپناه و یاوری گیرند

و کسی دل کسی را نشکند و فرزندان به خانواده شان

بی وفا نشوند ،

تمام میله های قفس پرنده های بی گناه برداشته شود

 جنگ ها تمام شود و خون بی گناهی

بر زمین نریزد.

و همه لایق مهر تو گردند.

خدایا بی وفایی در زمین بی داد می کند

وقت آمدن منجی فرا رسیده...

 

و خدایا ، من جز شکرت چه بر زبان آورم که می دانم خیلی نادانم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 2:9  توسط ساده دل | 

 به نام یکتای مهر

 

به کجا می نگریستی؟

به چه می اندیشیدی وقتی چشمان پاک و روشنت

به چشمان خسته و غریبم خیره می ماند.

وقتی با لبخند پاکت به من نگاه می کردی

مگر من کی ام ؟ در من چه دیدی که

وقتی با من بودی با تمام وجود می خندیدی

احساس شادمانی می کردی و خود دلیلش را نمی دانستی

و با من می گفتی :

نمی دانم چرا اینقد می خندم

تو مثل یک گلبرگ تازه شکفته ، پاک و پرطراوت

و من خسته و دل گرفته از بدی هایی که

آرزو می کنم هیچ وقت بر سرت نیاید

صدایت مهربان ، چشمانت معصوم و زیبا و لطافت صورتت

وقتی نخ ها را بارها و بارها به هم پیوستیم با هم

با تنیدن هر نخ با هم احساس می کردم

روحمان را نزدیک تر می کنیم و به هم می پیوندیم.

با دستان کوچکت با شوق نخ ها را به هم می پیچاندی

و  گیسو می کردی و بعد هر گیسو را باز هم ...

و من کمکت می کردم.

به تو خیره می شدم ، به دستانت و احساس محکم شدن

جیزی که نمی دانم ، احساس پیوستن .

موقع رفتنم دلگیر بودی

گفتم بافتنی را نگه دار ، من هم نگه می دارم

و وقتی برگشتم باید نشانم بدهی ...

چه رویای شیرینی

دیگه باید از خواب بیدار می شدم

آخه صبح نزدیکه ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:55  توسط ساده دل | 

  به نام یکتای مهر

 

ای شب، به پاس صحبت دیرین،خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ם

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر او از دل نمی رود

هر چند بسته، مرگ، کمر بر هلاک من

ם

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو بجز ناله بر نخاست!

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ם

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب  همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع ، سوختم و اشک ریختم؟

ם

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من زمن بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

ם

آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد زساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

ם

آخر اگر پرستش او شد گناه من؛

عذر گناه من ، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست.

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل  است به عهد وفا کند

اما_اگر خدا بدهد _ عمر دیگری!

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:23  توسط ساده دل |