![]() |
![]() |
|
| من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بی کسان . . . |
|
" به نام یگانهی مهر " از تو دلگیر نیستم چونکه تو خود از خود دلگیری من تنهاییام را دوست دارم و از تنهایی تو دلگیرم تویی که تنهایی و چشمان تنهایی را دوست نداری تویی که به مهر بیدلیل من شک داری با آنکه نیازمند دوستی تو بودم از ترس خدشه بر صداقت مهرم اشتیاقم را نهان کردم تا همیشه دوستت دارم گرچه رد زخم بیتفاوتیات بر قلبم مانده است... ******* من اینجا به انتظارت نشستهام کاش نشانهای از تو داشتم کاش میدانستم چهکار باید بکنم...همین. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:6 توسط ساده دل |
|
|
" به نام یگانهی مهر " من نسیمی هستم که هر روز بر پنجرهی تو میوزم و همراهی که تو نخواهی شناخت غمی که گاهی اوقات بر دلت چنگ میاندازد و تو دلیل آن را نمیفهمی باغبان باغ آرزوهای تو که خود را میان درختان باغ خوشبختیات پنهان نمودهام و تنها، از دور دلخوشام به شادیات. من در تمام طول روز در کنارت آمدهام و در تمام شب به یادت نوشتهام و بر بالینت صمیمانه به تو نگریستهام صورتم را بر روی قلبت و دستانت را بر صورتم گذاشتهام و تو این را نمیدانی من همیشه، همه جا با تو بودهام و با غم و اندوه تو گریستهام بیآنکه تو را برای خود بخواهم و از تو متوقع باشم... سورهی توبه آیه 16 : چنین مپندارید که شما را بدون آزمایش به حال خود رها میکنند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 13:39 توسط ساده دل |
|
|
" به نام کس بی کسان " شب سرد ، تاریک و پردردی بود مادر با اندامی نحیف و مریض بر بستر بیماری افتاده بود و نگاه مهربان و خستهاش را به کودکی دوخته بود که نمیدانم از چه، اما گریه می کرد... به کودک نگاه کردم ، دلم به حال مادرم سوخت باید کودک را آرام میکردم آرام "خودم" را در آغوشم فشردم و با حرکات آرام به چپ و راست سعی کردم دیگر گریه نکنم اما "خودم" گریه ام گرفته بود... مادر با آرامش و لبخندی کم رمق بر لبانش به من می نگریست... ... چند ماه یا شاید چند سالی گذشت مادر بهتر شده بود و صدای خندههای من میآمد کمی بزرگتر شده بودم! با حرکات دیگران دست میزدم و میخندیدم گاهی پاهایم را بلند میکردم و زانوهایم را به شکمم می زدم و می خندیدم و این حرکات مرا یاد یکی میانداخت به مادر گفتم : ببین چقدر شبیه "یگانه" بودم... داشتم سعی می کردم که "خودم" را بخندانم و خنداندن کودک، مثل گریه کردنش، چقدر آسان است...
در طی چند ماه، دو بار ، دو مقطع از کودکی خود را خواب دیدم شب "تولد" و چند ماه بعد...
تولدت مبارک کوچولو .
سورهی نجم آیهی 39 و 40 : و همانا برای انسان جز آنچه به سعی خود انجام داده، نخواهد بود و البته انسان پاداش سعی خود را به زودی خواهد دید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:13 توسط ساده دل |
|
|
به نام یکتای مهر
دلت گرفته ؟ میفهمم! منم مثل توأم، بدجوری غرقم! باور کن منم مثل توأم! ولی میدونی، نباید نا امید بشیم... ******* نذاری که گره و گله تو دل تو بره که به تو بگه نمیتونی برسی بهشو... ...چرا تو خودتی نگاه میکنی به چی ؟ منم مثل تو ندارم دیگه پولی به جیب فکر می کنی فقط تو اسیر غم و غصهای ؟ بزار به تو نشون بدم همون پوستری از بچهای گرسنه که در حال مردنه یک لاشخور که هست در انتظار خوردنش یا نگاه کن به اون سو که لازمه بچههایی که شدن دچار سوء هاضمه ...بذار مهمونت کنم من تو را یه جمله دیدی که دلت میگیره تو غروب جمعه ؟ وقتی که میشینم به مرور عمرم میبینم هر روز من مثل غروب جمعه استو بنبستو میبینم روبرومه طوری که آدم از ادامهدادن توبه کنه زخم من نمیتونه بشه پانسمان از تو خوردم اینم از شانس ما یکی داره میگه که خودتو نباز مرد برو دیگه بالا طبقه دوازده... ...میدونی تیره روزی مثل سایه باز دنبالته ول کن این زندگیرو باز کن بالتو یاس خودتو بکش و راحت کن کار تو درسته و دیگه باید مرد اما حسی میگه به این حرفا غلبه کن به جاش تمام آهنگو پر از کلمه کنو قلمتو بردار و بگو که این دردها تو رو آماده میکنه واسهی فردا آره من با درد خراشیدهشدم و در عوض محکم و تراشیده شدم این که چیزی نیست من دیدم از این بدترهاش پلههای ترقیه واسم هر خراش... ...تو میدونی که مشکل تمومی نداره نمیشه رو سرت افقی و عمودی نباره این ماییم که با این دردها کنار آییم وقت سختی صبرکن خشمو بزار پایین تو دو راهی زندگی که راست و چپه برو به راست اسم خدا باز رو لبت هر اشتباهی واسه من و تو یه تجربه درسه بدون خدا نمیرسونه بار کج رو به منزل پس به کسب تجربه از صمیم قلب مثل درخت پر از میوه بشیم خمیدهتر باید اینو بدونیم، که بدترین شرایط زندگی منو تو، آرزوی یکی دیگه است دل همهی ما خونه، ولی چه فایده برادر، باید رفت جلو... میتونیم برسیم... میرسیم...ما میرسیم بالا...میریم بالا... یاسر بختیاری ( یاس ) ******* دانلود آهنگ باید بتونیم یاس : ******* سورهی حجر آیهی٥٦: ابراهیم گفت:هرگز بجز مردم گمراه كسي از لطف خدا نااميد نيست.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:35 توسط ساده دل |
|
|
به نام یکتای مهربان
برای مدتی ساکت ماندم و تو که سکوت مرا نیز خواندی از همه بر من نزدیکتری .
من همواره دستان همیشگی غم را به گرمی فشردم و پذیرفتم که براستی شادی هایمان برای لحاظاتی رعدآسا می آیند و چون طوفانی پیش از آنکه فرصت درکشان را داشته باشیم می گذرند شادی ها را همواره تنهایی و عمری کوتاه است .
و هرگاه غمی بر دل من می نشیند با هم انس می گیریم و چنان درد ناک و عمیق می نویسیم که تمام مردم نوشته هایمان را می خوانند و به دلسوزی و مهر و احساس ما مهربان و خشنود و عاشق می شوند و چه کسانی که با حسادت به مهر آنان بر ما می نگرند . روزهای زیادی را با هم زندگی می کنیم و کم کم اندوه من رخت بر می بندد و من ، دوباره ، تنها می مانم .
و هرگاه شادی بر من رسد از شوق فریاد برکشم و می خواهم آن را با تمام جهانیان قسمت کنم ولی کسی برای خواندن آن اشتیاقی نشان نمی دهد . . . کسی ان را به اندازه ی اشتیاقی که من آن را می نویسم ، نمی خواند جز من ، کسی او را دوست نمی دارد و جز دل من ، قلبی از حضور او مسرور نمی گرد . روزهای کمی را با هم سر می کنیم و کم کم رنگ های زیبای آن برای من هم یکنواخت می شود و شادی من آرام آرام ، تنها ،جان می دهد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:41 توسط ساده دل |
|
|
به نام یکتای مهربان چگونه تو را سنگدل می خوانند وقتی بر در خانه ی قلب تو می آیند اما در نمی کوبند ؟ چگونه تو را بی احساس می دانند اگر تو از احساس آنها هیچ نمی دانی ؟ آیا فقط داشتن یک حس بی هیچ تلاشی برای رسیدن به آن بدون خواستن برای ورود به قلبت کافی است ؟ تو را بر مهر پنهان آنها وظیفه ای نیست . . . چه دردآور است زمزمه ی عشق در گوش اسیری خواندن و صحبت شوق پرواز با پرند ه ای که بالهایش خون آلود است . چه دردناک است گفتن از نور خورشید برای کسی که پنجره ای رو به آسمان ندارد و شرح مهر پدر بر کودکی که یتیم است . چه زجرآور است نویسندگی برای کسی که جز حقیقت نمی نویسد و امید دروغین نمی دهد . . . چقدر سخت است نوازدگی برای نوازنده ای که با دستنانی زخمی ، با درد در جایی می نوازد که مردمانش نمی شنوند چقدر دردآور است برای آوازه خوانی که نمی تواند فریاد بر کشد چقدر سخت است برای کسی که زنده است و می بیند که مرده است . . . . . . با هر نگاه به تو مثل نگاه به آبی که بر روی خاک کویر ریخته اند آهسته به هم می گویند : او دیگر از دست رفته است . . . و تو آرام آرام به امید رفع تشنگی کویر در ترک های آن جان می دهی . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:12 توسط ساده دل |
|
|
به نام یکتای مهربان از خدا خواستم با همه ی وجودم با همه ی نیرویی که در همه ی نیاز ها ، خواستن ها ، دعاهای همه ی دل های محتاج ، همه ی کویر های تشنه . . . برای اجابت خواسته ام ، باید جامی از پاک ترین آب در سراسر هستی می آوردم . . . هر چه گشتم ، هر چه پیدا کردم ، دلم بهانه می گرفت ، می ترسید . . . و جامم همچنان خالی می ماند . زمان برایم هزاران سال پر از رنج طول می کشید . . . نشستم و جام بلورین تهی را پیش رویم ، بر روی زانویم گرفتم نگاه های ناکام و غمگینم را به درون تهی جام دوخته بودم شکست حلقومم را می فشرد و قلبم را پاره پاره می کرد بدون مادر زندگی را نمی خواستم ، رنج من سخت و ابدی می نمود . . . . . . خداوند خدا منتظر است " او کجا رفته است " ؟ " چرا این همه دیر " ؟ با حس " بیچارگی " چون کودکی خطا کار که کشان کشان برای سرزنش می بردند . . . . . . پیش رفتم و خداوند خدا با چهره ای پر جلال و زیبایش و نگاه پدرانه و پر از رحمتش در من نگریست : " فرزندم ! چرا چشم هایت این همه سرخ است ؟ چرا این همه غمگین ؟ تب دار ؟ تافته ؟ چرا این همه خسته ای ؟ گریسته ای ؟ . . . " و در حالی که دست های مهربانش را ، برای گرفتن جام از دست من پیش می آورد و لبخندی سرشار از تایید و رضایت بر لب داشت ، پرسید : " بالاخره فرزندم ، این جام را از کدامین چشمه ، از آب کدامین جویبار پر کردی ؟ " با شگفتی در آن نگریستم ، جام پر بود !! یقین کردم خداوند خدا دلش بر ناکامی من به رقت آمده و به اعجاز خویش جام تهی مرا از کرامت خویش پر کرده است . اما خدا نیز با شگفتی در آن می نگریست . . . اندک اندک آن لبخند از لب های او می رفت و چینی بر ابروانش می نشست : " فرزندم ! این آب کدام چشمه از چشمه ساران بهشت من است ؟ از کدامین نهر ؟ از کدامین جویباری که من آفریده ام برگرفتی ؟ کدامین ابر ؟ در کدامین سرزمین این آب باریده است ؟ به آب باران مانند است اما آب باران نیست . . . بگو ! فرزندم اعتراف کن ! این آب هیچ دریایی ، چشمه ای ، بارانی نیست . از آن شرم مدار ، چرا اینچنین رنجوری ؟ چرا چشم هایت سرخ شده است ؟ رنگ خون گرفته است ؟ بگو ! . . . " اما من هیچ نگفتم ، پاسخی ندادم ، نمی خواستم تا کسی بداند سکوت کردم تا خدا بداند دوست ندارم بگویم ، دوست ندارم بدانند . . . می ترسیدم خدا قبول نکند و بگوید این جام آب شور و گرم با قطره های خون را بریز ، آب شیرین چشمه ای ، بارانی ، دریایی را برگیر . . . خداوند خدا ، در حالی که کمترین خط ناخشنودی بر سیمای زیبایش خوانده نمی شد با دستان مهربانش زیر شانه هایم را گرفت و مرا بلند کرد . . . " فرزندم ! جانشین من بر زمین ! برخیز و بر زمین فرود آی و به آغوش مادرت برگرد ، شما شاهکار آفرینش های من هستید . . . " ******* (برداشتی آزاد از نوشته های معلم شهید) آیه 186 سوره بقره : و هنگامی که بندگان من از دوری و نزدیکی من از تو بپرسند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:43 توسط ساده دل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ساده دل ، قرآن آرامش دلها ، دعا ، دل نوشته ، ترانه ، توکل به خدا ، وفا ، رسیدن به آرزو
|
|
RSS
|